من آن تک برگِ باقیمانده ی از عشق، پیرم
که از پایانِ تلخِ قصه ی پاییز ، سیرم
من آن باغی که با محصول در سرما اسیر است
درونم یخ زِ دستانت ، و جبرانش چه دیر است
من آن تنها پرستوی جوان از کوچِ پاییز
که جا ماندم شدم، پابندِ تو ازعشق لبریز
من آن محبوسِ تنها در قفس، گریان و خفته
که چون پرواز، در بینِ همه از یاد رفته
من آن تنها درختِ تشنه ی خشکیده از آب
نگاهِ تیشه ی بُرّان، بَرَد از چشمِ من خواب
من آن پایانِ تکراری و غم بارِ غروبم
امیدِ صبح فردا بوده بی صبرانه خوبم
*بهنام*
برچسب:
نویسنده: رها نیکفر